شبی شاهد ورضا اینجا بودند
که نوشتند
****
پیکرتراش پیرم و با تیشه خیال یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام
تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم ناز هزار چشم سیه را خریده ام
بر قامتت که وسوسه شستشو در اوست پاشیده ام شراب کف آلود ماه را
تا از گزند چشم بدت ایمنی کنم دزدیده ام زچشم حسودان نگاه را
تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام
از هر زنی تراش تنی وام کرده ام از هر قدی کرشمه رقصی ربوده ام
اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای
مست از می غروری و دور از غم منی گویی دل از کسی که تو را ساخت کنده ای
هشدار زانکه در پس این پرده نیاز آن بت تراش بوالهوس چشم بسته ام
یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند بینند سایه ها که تو را هم شکسته ام
پیکرتراش پیرم و با تیشه خیال یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام
تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم ناز هزار چشم سیه را خریده ام
بر قامتت که وسوسه شستشو در اوست پاشیده ام شراب کف آلود ماه را
تا از گزند چشم بدت ایمنی کنم دزدیده ام زچشم حسودان نگاه را
تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام
از هر زنی تراش تنی وام کرده ام از هر قدی کرشمه رقصی ربوده ام
اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای
مست از می غروری و دور از غم منی گویی دل از کسی که تو را ساخت کنده ای
هشدار زانکه در پس این پرده نیاز آن بت تراش بوالهوس چشم بسته ام
یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند بینند سایه ها که تو را هم شکسته ام
****
بــــــاران می بارید