محفل دوستانه

شبی شاهد ورضا اینجا بودند
که نوشتند
****

پیکرتراش پیرم و با تیشه خیال یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام
تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم ناز هزار چشم سیه را خریده ام


بر قامتت که وسوسه شستشو در اوست پاشیده ام شراب کف آلود ماه را
تا از گزند چشم بدت ایمنی کنم دزدیده ام زچشم حسودان نگاه را


تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام
از هر زنی تراش تنی وام کرده ام از هر قدی کرشمه رقصی ربوده ام


اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای
مست از می غروری و دور از غم منی گویی دل از کسی که تو را ساخت کنده ای


هشدار زانکه در پس این پرده نیاز آن بت تراش بوالهوس چشم بسته ام
یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند بینند سایه ها که تو را هم شکسته ام


****
بــــــاران می بارید

لبخند

به زندگی لبخند می زنم
زمانی که زندگی به من لبخند می زند
اما زندگی به من لبخند نمی زند
مگر من به او لبخند بزنم
من و زندگی سالهاست با خشم چشم در چشم هم داريم

آواژیک

بعد از مدتی دوری از بلاگ و تائتر یه کار دیدیم
البته بجز " کـــبوتری نـــاگهان" که هفته پیش به لطف آقای شفقتی یکی از مسئولین تائتر شهر با هنرمندان بود وچون فمینیستی ! بود گزارشی ننوشتم.
آواژیک تنها کاری بوده که مرا خیلی خنداند علی رغم اینکه دیالوگــی نداشت هر چند "کـــلام" جلال تهرانی ادبی ،غامض،زیبا وحتی
شیرین بود .

پانته بهرام را چه شده بود ! من نمی دانم .
به قول دوستمان کار "فـــــــــرمــــــــــی" بود.
به غیر از دو سه مورد سوتی، باقی خوب بود.به نقل از خود این عزیزان خوب بافته شده بود.

با یکی از دوستان سینمایی آشنا شدم والبته اهل سفر.
و پیاده روی بعد از نمایش ودعوت دوستی به شنا.
***

روشنگری بدرآمدن آدمی ست از نابالغی خود کرده اش. نابالغی يعنی ناتوانی در بکاربردن فهم خود بدون رهنمون ديگری. نابالغی هنگامی خودکرده است که علت آن نه کاستی فهم بلکه کاستی عزم و دليری در بکار بردن فهم خويش بدون رهنمون ديگری باشد. کانت