سخت آشفته و غمگین بودم
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب ، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
اولی کامل بود،
خوب، دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
پاک تنبل شده ای بچه بد
"
به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
ما نوشتیم آقا
بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کرد
و سپس ساکت شد...
اما همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،
کنار دیوار ، دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش، دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زد
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران، منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام، گفت : لطفی بکنید، که حسن را ببرم!
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده بچه ی سر به هوا، یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش، متورم شده است
درد سختی دارد، می بریمش دکتر با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من به یاد آورد این کلام را...
که به هنگامه ی خشم
نه به فکر تصمیم
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی

یا چرا اصلا من عصبانی باشم
با محبت شاید، گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...
هرگز...

آنقدر زمین خورده ام که بدانم

برای برخاستن
نه دستی از برون
که همتی از درون
لازم است
حالا اما
نمی خواهم برخیزم
می خواهم اندکی بیاسایم
فردا
برمی خیزم
وقتی که فهمیده باشم چرا
زمین خورده ام

عیب کوچولوی عروس


جواني مي خواست زن بگيرد به پيرزني سفارش کرد تا براي او دختري پيدا کند. پيرزن به جستجو پرداخت، دختري را پيدا کرد و به جوان معرفي کرد وگفت اين دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگي فراهم خواهد کرد. جوان گفت: شنيده ام قد او کوتاه است پيرزن گفت:اتفاقا اين صفت بسيار خوبي است، زيرا لباس هاي خانم ارزان تر تمام مي شود جوان گفت: شنيده ام زبانش هم لکنت دارد پيرزن گفت: اين هم ديگر نعمتي است زيرا مي دانيد که عيب بزرگ زن ها پر حرفي است اما اين دختر چون لکنت زباندارد پر حرفي نمي کند و سرت را به درد نمي آورد جوان گفت: خانم همسايه گفته است که چشمش هم معيوب است پيرزن گفت: درست است ،اين هم يکي از خوشبختي هاست که کسي مزاحم آسايش شما نمي شود و به او طمع نمي برد جوان گفت: شنيده ام پايش هم مي لنگد و اين عيب بزرگي است پيرزن گفت: شما تجربه نداريد، نمي دانيد که اين صفت ، باعث مي شود که خانمتان کمتر از خانه بيرون برود وعلاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خيابان گردي ، خرج برايت نمي تراشد جوان گفت: اين همه به کنار، ولي شنيده ام که عقل درستي هم ندارد پيرزن گفت: اي واي، شما مرد ها چقدر بهانه گير هستيد، پس يعني مي خواستي عروس به اين نازنيني، اين يک عيب کوچک را هم نداشته باشد 




Love is the solution for everything
Love is the key
Be prepared for the coming Transformation Light Energy
 Now is the opportunity to evolve your consciousness
 Activate your Love in your Heart and send it daily 
to planet Earth.


«آگاهی "نعمتی است که خدا به هرکس داده کاش نگیرد و به هر کس نداده کاش ندهد.(فلسفه انسان)»

* «در داستان خلقت است که مسئولیت معنا پیدا می‌کند و اینکه عشق و عقل هر دو باید دست اندر کار باشند تا آدم بیدار شود و به بینایی برسد.»


* «کسی که راه را غلط رفته، اگر درست راه برود، زودتر ممکن است راه درست را بیابد تا آنکه در راه درست، غلط راه می‌رود.»


و چه بسیارند کسانی ک همیشه حرف میزنند بی انکه چیزی بگویند وچه اندک اندکسانی ک حرف نمیزنند امابسیار میگویند...

کارمای خوب تولید کنیم


در حقیقت همه چیز با همدیگر در ارتباط هستند. ما به این کارما (پیامد اعمال) می گوییم. کارما چیست؟ کارما (پیامد اعمال) نتیجه اعمال یک شخص است. 2 نوع کارما وجود دارد: کارمای خوب و کارمای بد. ما خبر نداریم اما هر یک از ما یک انبار عظیم انرژی داریم، لذا اگر در درون ناراحت باشیم، بر محیط بیرون نیز اثراتی بزرگ داریم. شاید افکار ما بر شرایط اقلیمی تأثیر بگذارد. یک دانشمند ژاپنی این موضوع را کشف کرده است. به عنوان مثال اگر شما یک لیوان آب به کسی بدهید تا آن را بنوشد، فکر های شما در آن زمان بر ارتعاشات آب اثر میگذارد، و لذا ذرات آب را تغییر میدهد. این مسئله از تصاویر گرفته شده مورد تحلیل قرار گرفته است. لذا وقتی شما یک لیوان آب را با شفقت به کسی بدهید، آن آب متفاوت میشود. وقتی با ناراحتی هم بدهید، متفاوت است.


و وقتی قلب شما پر از خشم است اگر به کسی آب بدهید، ذرات آب متفاوت میشوند. وقتی لیوان را در دست می گیرید تا بنوشید، ذرات آب بسته به احساس شما به شکل های مختلف در می آیند. در واقع من زیاد تحقیقات علمی انجام نمی دهم، اما این مسئله واقعاً علمی است. بین انسان و طبیعت ارتباط بسیار نزدیکی وجود دارد. ما در درون مان، قدرت بسیار زیادی داریم. اما آن را نمی بینیم، چرا اینطور است؟ به این خاطر که مقدار زیادی گوشت می خوریم و بعد حرص، نفرت، و شهوت را به زندگی مان وارد می کنیم و اینها ما را آشفته می کنند تا نتوانیم حجاب مان را برداریم و لذا از طبیعت جدا بمانیم. به همین خاطر ما حس نمی کنیم که بین ما و طبیعت ارتباط نزدیکی هست، در حالیکه در واقع ما کاملاً با هم در ارتباطیم.


در نتیجه، افکار هر یک از ما یا وقتی هر کدام از ما خشمگین می شویم، بر محیط اطراف، درختان، و گیاهان اطراف ما نیز تأثیر می گذارد. یا هر وقت که عشق مان را ابراز کنیم، و قلب شفیق مان را به طور کامل بگشاییم، محیط ما و همه اطرافیان ما میتوانند گرمای محبت مان را حس کنند.

 راهب تیچ کوانگ لونگ
يكي قطره   باران  ز  ابري چكيد                           خجل  شد  چو پهناي  دريا  بديد
كه جايي كه درياست من كيستم                           گر  او   هست حقّاً كه  من  نيستم
چو خود را به چشم حقارت بديد                          صدف در كنارش به جان پروريد
سپهرش   به جايي  رسانيد    كار                           كه   شد    نامور    لؤلؤ     شاهوار
بلندي از آن يافت كو پست شد                             در نيستي كوفت تا هست شد

راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند. دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر و پرواز را یاد بگیر نه برای این که از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آن قدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند
 پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آن قدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت و کمال معرفت آن است که خودت را باور داشته باشی

تنهایی - شعری از دریتا کُمو

تنهایی تلفنی‌ست که زنگ می‌زند مُدام
صدای غریبه‌ای‌ست که سراغِ دیگری را می‌گیرد از من
یک‌شنبه سوت ‌و کوری‌ست که آسمانِ ابری‌اش ذرّه‌ای آفتاب ندارد
حرف‌های بی‌ربطی‌ست که سر می‌بَرَد حوصله‌ام را

تنهایی زل‌زدن از پشتِ شیشه‌ای‌ست که به شب می‌رسد
فکرکردن به خیابانی‌ست که آدم‌هایش قدم‌زدن را دوست می‌دارند
آدم‌هایی که به خانه می‌روند و روی تخت می‌خوابند و چشم‌های‌شان را می‌بندند امّا خواب نمی‌‌بینند
آدم‌هایی که گرمای اتاق را تاب نمی‌آورند و نیمه ‌شب از خانه بیرون می‌زنند

تنهایی دل‌سپردن به کسی‌ست که دوستت نمی‌دارد
کسی که برای تو گُل نمی‌خَرَد هیچ‌وقت
کسی که برایش مهم نیست روز را از پشتِ شیشه‌های اتاقت می‌بینی هر روز

تنهایی اضافه‌بودن‌ است در خانه‌ای که تلفن هیچ‌وقت با تو کار ندارد
خانه‌ای که تو را نمی‌شناسد انگار
خانه‌ای که برای تو در اتاقِ کوچکی خلاصه شده است

تنهایی خاطره‌ای‌ست که عذابت می‌دهد هر روز
خاطره‌ای که هجوم می‌آوَرَد وقتی چشم‌ها را می‌بندی

تنهایی عقربه‌های ساعتی‌ست‌ که تکان نخورده‌اند وقتی چشم باز می‌کنی
تنهایی انتظارکشیدنِ توست وقتی تو نیستی
وقتی تو رفته‌ای از این خانه
وقتی تلفن زنگ می‌زند امّا غریبه‌ای سراغِ دیگری را می‌گیرد
وقتی در این شیشه‌ای که به شب می‌رسد خودت را می‌بینی هر شب

دریتا کُمو بیست‌ و سه ‌سال بیش‌تر زندگی نکرد. اهلِ آلبانی بود. هزار و نهصد و پنجاه ‌و هشت به دنیا آمد و هزار و نهصد و هشتاد و یک مُرد. سرطان گرفت و وقتی برای همیشه چشم‌هایش را بست مادرش را برده‌ بودند برای بیگاری و هیچ آشنایی بالای سرش نبود که در آخرین دقیقه‌ها برایش طلبِ آرامش کند ...
راهنمای هنر زندگی و خرد ناب


در هماهنگي با تائو
آسمان صاف و گسترده است،
زمين محكم و غني است،
همه موجودات در شكوفايي اند
و خوشنود از آن چه هستند،
به توليد مثل مي پردازند؛
در حالي كه لحظه به لحظه تازه مي شوند.
هنگامي كه انسان در تائو دخالت مي كند،
آسمان آلوده مي شود،
زمين فقير مي شود،
تعادل از ميان مي رود
و نسل موجودات منقرض مي شود.

فرزانه با مهر و شفقت به اجزا مي نگرد
زيرا از كل آگاه است.
هميشه در حال تواضع است،
از خودستايي پرهيز مي كند
و اجازه مي دهد جريان تائو او را شكل دهد.
رنج هست، مرگ هست، اندوه جدايي هست،
اما آرامش نيز هست، شادی هست، رقص هست،
خدا هست.
زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است.
زندگی همچون رودی بزرگ كه به دريا می رود،
دامان خدا را می جويد .
خورشيد هنوز طلوع ميكند
گل ها باز می شوند و جلوه می كنند و می رویند .
نيستی نيست .
هستی هست .
پايان نيست.
راه هست.
تولد هر كودك، نشان آن است كه :
خدا هنوز از انسان نااميد نشده است .
رابيندرانات تاگور

We Should BE God Like

انسانهای موفق تلاش نمی کنند ؛ می خواهند و بدست می آورند


نیچه - چنین گفت زرتشت

*عشق ، همیشه با قدری جنون همراه است و در جنون نیز همواره قدری منطق وجود دارد .

*من متفکران بزرگ را دوست دارم ، اما بشر چیزی است که باید تعالی یابد .

*اگر جرات دارید ابتدا به خود اعتقاد حاصل کنید . آن کس که به خود اعتقاد ندارد ، همواره دروغ می گوید .


*مهمترین ایام پر سر و صداترین آنها نیست ، بلکه آرام ترین آنهاست .
*گمان مبرید که من شما را به کشتن غریزه هایتان رهبری می کنم ! من تنها شما را به معصوم نگاه داشتن آنها می خوانم و گمان مکنید که من شما را به عفت فرا می خوانم ! زیرا برای کسی که عفیف بودن برای او مشکل است ، بهتر است که از آن بپرهیزد ، مبادا که این عفت بی جا روح او را پلید و آلوده سازد .
 
می آیی و میروی، میترسی وامیدواری.ناخواسته زخم میزنی ولی برایت دعا می کنم که:
هر روز برايت رويايي باشد در دست ، نه دور دست ،عشقي باشد در دل ، نه در سر ، و
دليلي باشد براي زندگي نه براي روز مره گي

از کتاب چرا اتفاقات بد برای آدم های خوب می افتد




  • وقتی اوضاع بر وفق مرادمان نیست وسوسه میشویم خودمان را ملامت کنیم . 
  • گاهی که کسی را پیدا نمیکنیم تا عقده دلمان را بر سرش خالی کنیم، خشممان را متوجه خودمان میکنیم. 
  • هیچ کس آن قدر مقتدرنیست که تصور کند اتفاقهایی که در دنیا می افتد نتیجه اعمال اوست 
  • من اطمینان دارم دیدن دوست در اوج بدبختی ناشی از یک حادثه ، ضرورت ندارد زیرا چه بسا شدت غم باعث شود حرفی بزند که دیگران برای همیشه در خوب بودن او شک کنند
 زلال که باشی آسمان در تو پیداست

پرسیدم..... ،
چطور ، بهتر زندگی کنم ؟
با كمی مكث جواب داد :
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،
و بدون ترس برای آینده آماده شو .
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن ،
وهیچگاه به باورهایت شک نکن .
زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی

زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،
فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،
زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست

دو چيز را هميشه فراموش كن:
خوبي كه به كسي مي كني
بدي كه كسي به تو مي كند

be Veg ! Go green ! to Save the Planet

هر روز بیشتر متعجب میشوم
که چطور میتوان جسد خورد و بیمار نشد؟ 
چطور میتوان حرف از عشق و صلح زد و قاتل بود؟
چطور میتوان فقط به خاطر خوردن باعث مرگ شد؟
زندگی سخت ساده است و ما به سادگی سخت زندگی می کنیم

شریعتی
شادی برای تشویق و غم برای پاکسازی است
قیمت عشق همیشه بیش از تحمل آدمی بوده است. اما سخت است که زندگی را به یک عاشقانه آرام تبدیل کنی. باید،اما سخت است...
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
كوك كن ساعتِ خویش !
كه مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
كوك كن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
كه سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه سحرگاه كسی
بقچه در زیر بغل،
راهیِ حمّامی نیست
كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این كوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
كوك كن ساعتِ خویش !
ماكیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه در این شهر، دگر مستی نیست
كه تو وقتِ سحر، آنگاه كه از میكده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست


ناشناس
پشت همین چراغ قرمز
اعتراف کردم که دوستت دارم
،تا هرجا مجبور شدی کمی مکث کنی 
 یاد عشقمان بیافتی

چه می دانستم قرار است بعد از من

تمام چراغ های زندگی ات سبز شوند 

ناشناس

خورشيد صفت با همه كس يك رو باش(بايزيد)


عشق یک عکس یادگاری نیست : و یک مزاح شش ماهه. واقعیت عشق در بقای آن است حقیقت عشق در عمق آن : و این هر دو در اراده انسانی ست که می خواهد رفعت زندگی را به زندگی بر گرداند.



یک عاشقانه آرام ص 92


تائو ت چینگ

راهنمای هنر زندگی و خرد ناب :


ظريف ترين چيز در جهان


بر سخت ترين غلبه مي كند.

اين ارزش بي عملي را مي نمايد.




آموزش بدون كلام

و انجام دادن بدون عمل،

شيوه ي فرزانه است.
سکوت عاشقانه / عاشقانه خموش
... نکند می خواهی بگویی سکوتت عاشقانه است !!!

کتابی که باید بدان عمل کرد


مشخصات کتاب


  • تعداد صفحه: 228
  • نشر: طلایه (23 تیر، 1388)
  • شابک: 964-7751-33-8
  • قطع کتاب: رقعی
  • وزن: 600 گرم

کریون موجودی ماوراءطبیعه و فرشته گونه است که از طریق مدیوم های خویش به همه انسانها پیام صلح و دوستی و عشق را می دهد و آنها را برای تغییرات عظیمی که در پیش روی بشریت است آماده می کند .


دانلود کتاب
 
وبلاگ کریون

دست نوشته های مهاتما گاندی


من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطا...ن‌ صفت باشم.
من می توانم تو را دوست داشته یا از تو متنفر باشم.
من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم.
چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است
و تو هم به یاد داشته باش:
من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام.
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است.
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى
و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه
ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى
می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم.
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسان‌هاست.
پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم.
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند.
حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند.
دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم.
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى.
من قابل ستایشم، و تو هم.
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آن‌هایى را که هر روز می‌بینى و با آنها مراوده می‌کنى
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت
اما همگى جایزالخطا
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى و یادت باشد که این ها رموز بهتر زیستن هستند ...
انسان ها دو دسته اند 
                         آن هايي كه بيدارند در تاريكي
                                                             وآنهايي كه خوابند در روشنايي

شقایق

 
شقایق گفت :با خنده

نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش

حدیث دیگری دارم

*

گلی بودم به صحرایی

نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز

نشان عشق و شیدایی

*

یكی از روزهایی که....

زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت

*

تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده

تنم در آتشی می سوخت

*

ز ره آمد یکی خسته

به پایش خار بنشسته

*

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

ز آنچه زیر لب می گفت

شنیدم سخت شیدا بود

*

نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش

افتاده بود-اما-

*

طبیبان  گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم

*

بگیرند ریشه اش را و

بسوزانند

*

شود مرهم

برای دلبرش آندم

شفا یابد

*

چنانچه با خودش می گفت

بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را

به دنبال گلش بوده

ویک دم هم نیاسوده

*

که افتاد چشم او ناگه

به روی من

بدون لحظه ای تردید

شتابان شد به سوی من

*

به آسانی مرا

با ریشه از خاکم جداکردو

به ره افتاد......

واو می رفت و....

من در دست او بودم

واو هرلحظه سر را

رو به بالاها

تشکر از خدا می کرد

*

پس از چندی

هوا چون کوره آتش

زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش

تمام ریشه ام می سوخت

*

به لب هایی که تاول داشت

گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی  نیست

به جانم هیچ تابی نیست

*

اگر گل ریشه اش سوزد

که وای من

برای دلبرم هرگز

دوایی نیست

واز این گل که جایی نیست

*

خودش هم تشنه بود اما!!

نمی فهمید حالش را

*

چنان می رفت و

من در دست اوبودم

وحالامن.....

تمام هست اوبودم

*

دلم می سوخت

اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب

نسیمی در بیابان کو ؟

*

و دیگر داشت در دستش

تمام جان من می سوخت

*

که ناگه

روی زانوهای خود خم شد

دگر از صبر اوکم شد

دلش لبریز ماتم شد

*

کمی اندیشه کرد- آنگه -

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را

با سنگ خارایی

*

زهم بشکافت

زهم بشکافت

*

اما ! آه ! !

صدای قلب او گویی

جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را

پشت و رو می  کرد

و هر چیزی که هرجا بود

با غم رو به رو می کرد

*

نمی دانم چه می گویم ؟!

به جای آب خونش را

به من می دادو

بر لب های او فریاد

*

بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل

*

ومن ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

ونام من شقایق  شد

لئوناردو داوينچي

انسان به راستي سلطان جانوران است، چرا كه درنده خويي اش از آن ها فراتر مي رود. 
ما با مرگ ديگران زندگي مي كنيم. ما مكان هاي دفن هستيم! من از زمان 
كودكي خوردن گوشت را ترك كرده ام ... .

بافقی

سا قيا امشب صدايت با صدايم ساز نيست,

 يا كه من بسيار مستم يا كه سازت ساز نيست,
 

 ساقيا امشب مخالف مي نوازد تار تو,

يا كه من مست و خرابم يا كه تارت تارنيست

برای خواندن آن آواز از یاد رفته

آرام آرام در گلو گریه می‌‌کنم

تو هم در را آهسته ببند و برو...

روزی که به تمام رفتن‌های بی‌ خبر پشت کنی‌

دیگر نشانی‌ مرا نمی‌‌دانی‌

...

سیروس جمالی
از تو که حرف می زنم همه فعل ها ؛ ماضی اند ، ماضی بعید ، ماضی بسیار بعید.کمی نزدیک تر بیا ، دلم برای یک حال ساده تنگ شده است ...
صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم !
"مرحوم حسين پناهي"

باشد كه هر كه جان دارد از رنج رهايي يابد.
بودا


ترديد ندارم كه بشر ضمن تكامل تدريجي خود از خوردن حيوانات دست خواهد كشيد، همانطور كه قبيله هاي وحشي از خوردن يكديگر دست كشيدند. 
هنري ديويد تورو
اینجا سرزمین باران است
...
دلم سخت طوفانی است
منتظر ابرهای موسمی
چشم در راههم 
لحظه لحظه بسان سبزینه گیاه
باز سبز بودن را انتخاب می کنم
در حمله های بی دریغ وبی امان نیروهای کهن
نکند که این بار هم فرو افتم

وطن پرستو بهار است

اگــــــــــــــر بهار مهاجر است از پرستو مخواه که بماند
همیشه گام دیگری هست برای عبور
***
هیچ کار خوبی کوچک نیست و هیچ کار بدی کوچک نیست
***
ما تعیین کننده تمامی شرایط نیستیم ولی یک چیز در اختیار ماست ::: ما چه می خواهیم
آنچه بیرون است و ما بدست می آوریم، از دست رفتنی  می باشد
...
و این است که می گویم اتفاقی نیست
اشک و اندوه آنچه را روی داده رو تغییر نمی ده
برای اغازی دوباره باید مهیا شد
دگر بار آرامش به زندگی خواهد آمد
ببری که کوهستان رو  ترک کنه قدرتش رو از دست می ده

یادداشتی از نلسون ماندلا

من باور دارم ...
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست ندارند نيست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست دارند نمى‌باشد.

من باور دارم ...
که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما بايد بدين خاطر او را ببخشيم.

من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترين فاصله‌ها. عشق واقعى نيز همين طور است.

من باور دارم ...
که ما مى‌توانيم در يک لحظه کارى کنيم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.

من باور دارم ...
که زمان زيادى طول مى‌کشد تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.

من باور دارم ...
که هميشه بايد کسانى که صميمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زيبا و دوستانه ترک گويم زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آن‌ها را مى‌بينم.

من باور دارم ...
که ما مسئول کارهايى هستيم که انجام مى‌دهيم، صرفنظر از اين که چه احساسى داشته باشيم.

من باور دارم ...
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.

من باور دارم ...
که قهرمان کسى است که کارى که بايد انجام گيرد را در زمانى که بايد انجام گيرد، انجام مى‌دهد، صرفنظر از پيامدهاى آن.

من باور دارم ...
که گاهى کسانى که انتظار داريم در مواقع پريشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آيند و ما را نجات مى‌دهند.

من باور دارم ...
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا اين به من اين حق را نمى‌دهد که ظالم و بيرحم باشم.

من باور دارم ...
که بلوغ بيشتر به انواع تجربياتى که داشته‌ايم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ايم بستگى دارد تا به اين که چند بار جشن تولد گرفته‌ايم.

من باور دارم ...
که هميشه کافى نيست که توسط ديگران بخشيده شويم، گاهى بايد ياد بگيريم که خودمان هم خودمان را ببخشيم.

من باور دارم ...
که صرفنظر از اين که چقدر دلمان شکسته باشد دنيا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ايستاد.

من باور دارم ...
که زمينه‌ها و شرايط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثيرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.

من باور دارم ...
که نبايد خيلى براى کشف يک راز کند و کاو کنم، زيرا ممکن است براى هميشه زندگى مرا تغيير دهد.

من باور دارم ...
که دو نفر ممکن است دقيقاً به يک چيز نگاه کنند و دو چيز کاملاً متفاوت را ببينند.

من باور دارم ...
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسيم تغيير يابد.

من باور دارم ...
که گواهى‌نامه‌ها و تقديرنامه‌هايى که بر روى ديوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.

من باور دارم ...
که کسانى که بيشتر از همه دوستشان دارم خيلى زود از دستم گرفته خواهند شد.

من باور دارم ...
«شادترين مردم لزوماً کسى که بهترين چيزها را داردنيست
بلکه کسى است که از چيزهايى که دارد بهترين استفاده را مى‌کند.»