حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست 


....

غنچه از خواب پرید ... و گلی تازه به دنیا آمد
خار خندید و به گل گفت : سلام ... و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت 
ساعتی چند گذشت ... گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی آمد نزدیک ... گل سراسیمه ز وحشت افسرد 
لیک آن خار در آن دست خلید ... و گل از مرگ رهید 
صبح فردا که رسید ... خار با شبنمی از خواب پرید 
گل صمیمانه به او گفت : سلام 

منبع نت

مولانا جلال الدین

قوت اصلی بشر نور خداست // قوت حیوانی مر او را ناسزاست

قوت اصلی را فرامُش کرده است // روی در قوت مرض آورده است

با گیاه و میوه ها قانع شوید // وز پی هر استخوان کمتر دوید 

گر گیه (گیاه) خواهی بدان انسان رگی // استخوان خواهی یقین می دان سگی
سلام زلزله
دیروز که آمدی من و لیلا و حمید روزه کله گنجشکی بودیم

فرصت افطار را هم ندادی 
عجله ات برای چه بود ؟
...
همه سنگ ها و کلوخ هایی که پدر بنام سقف بر سرمان انباشته بود
پیکرهای کوچک مان را در هم پیچید و

ما رفتیم ولی روح کوچکم دید که خیلی ها آمدند
آنها که هیچ گاه در روستایمان ندیده بودمشان
لدور هم آورند ، با کلی کمپوت شیرین و بسته های غذا

قرار است وام هم بدهند ، دستور داده اند خیلی خیلی خیلی سریع
همان وامی که پدر هرگز نتوانست ، برای گرفتن نصف آن نیزضامن پیدا کند
تا خانه بهتری برایمان بسازد و مجبور نشود هی با گل و سنگ سقف را بپوشاند
وای پدر ، چقدر سنگین کرده بودی این آوار را

می دانی زلزله
با آمدن تو ، روستای ما را شناختند
می گویند کمک به زلزله زدگان ثواب دارد ، درست
ولی مگر کمک به روستاییان برای زندگی بهتر ثواب ندارد؟
چرا برخی آدم ها برای بیدار شدن و لرزیدن قلب شان
به شش ریشتر لرزه احتیاج دارند ؟

می دانی زلزله به چه فکر می کنم
به روستای بعدی ، ثواب بعدی ، لودر بعدی و درمانگاه بعدی
به پدرهایی که با تنگدستی ،
آوارهای بعدی را تکه ، تکه ، تکه بر سقف خراب خود می چینند
تا روزی مریم و لیلا و حمیدشان را از زیر آن بردارند

می دانی زلزله
ما که رفتیم ولی خدا کند روزی بنویسند
ز مثل زندگی

منبع اینترنت

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

این متن از این وبلاگ گرفته شده است 

يك شب سر در جيب مراقبت فروبرده بودم و زانوي اندوه در بغل گرفته كه استاد ما آمد و گفت زانوي اندوه از بغل واگير كه اندر بغل چيز ديگري به. لبخندي زدم و گفتم مثلاً چه؟ گفت زانوي غم 

همينكه لبخندم پژمرد گفتم مرا تفاوت اندوه و غم چندان روشن نيست. گفت اندوه بايد كه ديس‌اينتگريت كني! خنده‌اي زدم و گفتم اينتگريت دانم چيست اين كه الان گفتي مشتق است؟ گفت بي‌مزگي مكن كه كار بي‌غمان است، در تجزيت اندوه و هرآنچه از احساسات است بايد اول كه ماهيتش بشناسي. بدان كه اندوه از نبود ايمان است بر قوانين، ورنه جايي كه هرچيز بر طبق قاعده است و هر كنشي را واكنشي، اندوه چه بايد خورد؟ 

گفتم اندوه بر حال خود مي‌خورم نه واكنش. گفت گر خطايي كرده‌اي بايد كه تكرار نكني كه زندگي‌ها درس گرفتن از تجربه است 

گفتم غم؟ گفت آن در مرتبت تو نباشد كه كودكان را غم ندهند. گفتم كم! گفت نگاهت از آنجا كه بودي فراتر گير و افق خویش بنگر. همچنانكه زانوان در بغل داشتم بر مولاداهاراي خويش نيم‌نظري انداختم كه ادامه داد: اگر آن مشتق كه گفتي بداني چيست بر حال خود محاسبت كني و آينده‌ات با آن ببيني غمت در دل نشيند 

با اين سخن سيل اندوه در دلم برفت و اشكم راه ديده ببست و دگر استاد نديدم 

کتابی که باید چندین بار خواند::: هنر بودن :::: اریک فروم



چگونه می توان عشق و منطق, مولد و موثر بودن معنادار را تشخیص داد و آن را در زندگی خود محقق ساخت؟ فروم هنر بهتر زیستن و شیوه زندگی مبتنی بر آگاهی را که تنها از طریق خودکاوی صادقانه میسر می شود, پیش پای ما می گذارد و به ما هشدار می دهد که دستیابی به روشن بینی, با اعتقاد به "تلاش نکردن" و "بی رنج زیستن" ممکن نیست.
در هنر بودن , یعنی هنر به کار گیری تمامی توانایی آدمی, می توان به هدف اعلای زندگی دست یافت.

که این طریقی است که پس از رهایی از خودشیفتگی, خودخواهی وخودپسندی و" داشتن" می توان تجربه کرد.
هنر بودن یکی از مهمترین آثار فروم است. که در ادامه " داشتن یا بودن" نوشته شده است و نویسنده در آن راه هایی برای مقابله با شیوه های دروغین دستیابی به خودآگاهی و روشن بینی مطرح می سازد.







توضیح بیشتر را از اینجا بخوانید.
دل بی تو گم شد جانانان من کجایی؟

آغاز من تو بودی،پایان من کجایی؟

دربند کرده دنیا این بندگان خواهش

ای برگسسته این بند سلطان من کجایی؟

پیمان شکست هرکس،غیرازتوبست روزی

یاد آرعهد دیرین، پیمان من کجایی؟

بی دوستی چه سودی از زندگانی ما؟

بی سود ودوست ماندم رحمان من کجایی؟

درکفرخیز بیداد، با این همه سیاهی

شد خیره چشم جانم ایمان من کجایی؟



کــــتاب "باش" مهربد
آکنده از خــــزانم ،دیرآمدی غریبه
یخ بسته استخوانم،دیرآمدی غریبه

ای آشنای دیرین در فصل بی کسی ها
پژمرده جـــسم وجانم،دیرآمدی غریبه

آخر رسیدی اما در این همه سیاهی
گــم کرده ای نشانم،دیرآمدی غریبه

آخر رسیدی اما،من زیر گام های
بی رحم این و آنم،دیرآمدی غریبه

ای مژده رهایی!من با تمام هستی
درچنگ دشمنانم،دیرآمدی غریبه

گفتم اگربیایی من با تو هستم اما
دیگرنمی توانم،دیرآمدی غریبه

آخرچگونه با ایــن،بی خویشتن غریبه
باورکنـــم همانـــــــــم،دیرآمدی غریبه

ای نوبهار جان بخش! ای عشق بی محابا
آکنـــــــــــــــده از خزانم،دیرآمدی غریبه

مهربد
ازکتاب "باش"
live in the heart in right relationship with Mother Earth.

استاد گفت

عشق بردبار است.این رفتار عشق است، كه با آرامش صبر كند،بی شتاب،و بداند كه در لحظه مشخصی خواهد توانست خود را تجلی دهد.


ما به صورت موجوداتی جداگانه،با سرشتی متفاوت در این عالم خاكی ظاهر می شویم،اما از آنجا كه هر قطره باران، بخشی از اقیانوس عظیم و بیكران است،ما نیز هر یك،بخشی از آن اقیانوس آگاهی هستیم،كالبد جسمانی،با نور الهی در وجود....عشق را بیابید،و نیز صلح درونی را كه در والاترین حقیقت غرق گشته و تنها مایل است، این واقعیت را آشكار سازد، كه ما همه از یك خانواده واحدیم

دو حرف و نیم باریک است!

عشق درباغ ها نمی روید،
عشق در بازار فروخته نمی شود،
هرآن کو آنرا میطلبد شاه یا گدا،
سرش رامیدهد تابستاندش،
چه بسیاری که کتابهای بزرگ راخواندند ومردند
هیچیک هرگز نیاموختند دوحرف ونیم درعشق، باریک است.
راه عشق هرگز دو را درآن جای نیست ،
تا من بودم خدا نبود، حالاکه اوهست من نیستم،
ابرهای عشق باریدند روی من
قلبم راخیساندند، جنگل درونم راسبزکردند،
اوکه دعا میخواند صادق است،
یک عاشق صادق هرگزنمی میرد،
کبیرمیگوید هرگزخودت را اسیر نام نکن،
بیفت ، برخیز
به بالاپروازکن...

نوروز 91 شادشادباشید وبرقرار

کسی که دیگران را کنترل می کند شاید قدرتمند باشد...
اما کسی که بر خودش تسلط دارد، بسیار تواناتر است.
لائو تزو



فقط پس از آنکه آخرین درخت بریده شد،
فقط پس از آنکه آخرین رود مسموم شد،
فقط پس از آنکه آخرین ماهی گرفته شد،
فقط آن هنگام شما متوجه خواهید شد که پول را نمی توان خورد.

 رسالت سرخپوستان 

فرزانگی

اگر می خواهید دنیا را بیدار کنید، خودتان بیدار شوید.
اگر می خواهید رنج و درد را از دنیا بزدایید، همه ی تاریکی ها را از درون خود بزدایید.
حقیقتا، عالی ترین هدیه که شما باید ببخشید، دگرگونی شخص خودتان است.


***

شكست يك فرصت است.
اگر ديگري را مقصر بداني،
پاياني براي مقصر دانستن ديگران وجود نخواهد داشت.
فرزانه به وظايفش عمل مي كند
و اشتباهاتش را اصلاح مي نمايد.
او آن چه ضروري است را به انجام مي رساند
و از ديگران چيزي طلب نمي كند.


 ***

هيچ چيز در اين جهان
چون آب، نرم و انعطاف پذير نيست.
با اين حال براي حل كردن آن چه سخت است
چيز ديگري ياراي مقابله با آب را ندارد.
نرمي بر سختي غلبه مي كند
و لطافت بر خشونت.
همه اين را مي دانند
ولي كمتر كسي به آن عمل مي كند.


***

از کتاب تائو دچینگ اثر لائوتسه 


چه سفرها دارم


از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم
یادگار از تو چه شبها، چه سحرها دارم

با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم
گرچه از خود خبرم نیست خبرها دارم

تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی
تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی

آری ای عشق تو بودی که فریبم دادی
دل سودا زده ام را به حبیبم دادی

بوسه ها از لب یارم به رقیبم دادی
داروی کشتن من یاد طبیبم دادی

ورنه اینقدر مَهم جور و جفا یاد نداشت
هیچ شیرین سر خونریزی فرهاد نداشت

حسن در بردن دل همره و همکار تو بود
غمزه دمساز تو و عشوه مددکار تو بود

وصل و هجران سبب گرمی بازار تو بود
راست گویم دل دیوانه گرفتار تو بود

گر تو ای عشق نه مشّاطه خوبان بودی
ترک آن ماه جفاپیشه چه آسان بودی

چون نکو می نگرم شمع تو، پروانه توئی
حرم و دیر توئی کعبه و بتخانه توئی

راز شیرینی این عالم افسانه توئی
لب دلدار توئی، طرّه جانان توئی

گرچه از چشم بتی بیدل و دینم ای عشق
هرچه بینم همه از چشم تو بینم ای عشق

گرچه ای عشق شکایت ز تو چندان دارم
که به عمری نتوانم همه را بشمارم

گرچه از نرگس او ساخته ای بیمارم
گرچه زان زلف گره ها زده ای در کارم

باز هم گرم از این آتش جانسوز توام
سرخوش از آه و غم و درد شب و روز توام

باز اگر بوی مئی هست ز میخانه تست
باز اگر آب حیاتی است به پیمانه تست

باز اگر راحت جانی بود افسانه تست
باز هم عقل کسی راست که دیوانه تست

شکوه بیجاست مرا کشتی و جانم دادی
آنچه از بخت طمع داشتم آنم دادی

خواهم ای عشق که میخانه دلها باشم
بی خبر از حرم و دیر و کلیسا باشم

گرچه زین بیشتر از دست تو رسوا باشم
بی تو یک لحظه نباشد که بدنیا باشم

بعد از این رحم مکن بر دل دیوانه من
بفرست آنچه غمت هست به غمخانه من

من ندیدم سخنی خوشتر از افسانه تو
عاقلان بیهده خندند بدیوانه تو

نقد جان گرچه بود قیمت پیمانه تو
آه از آندل که نشد مست ز میخانه تو

کاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق
آندلی کز تو نلرزد بچه ارزد ای عشق

عماد خراسانی

Yogananda



Fools fight.
Friends discuss their differences. 

~~~ 


By being true to yourself
and a true friend to others,
you gain the friendship of God. 


~~~ 


Consider no one a stranger.
Learn to feel that everybody is your kin.
Family love is merely one of the first exercises
in the Divine Teacher’s course in Friendliness,
intended to prepare your heart
for an all-inclusive love.

~~~


If you cannot conquer human hearts,
you cannot conquer the Cosmic Heart.


~~~

19:19

شما را دوست دارم.
                          دوست دارید، تا دوستتان داشته باشند،
                                                                         و این است راه رستگاری.
"The cause of all suffering is ignorance." 
 Buddha

Be a channel of Love





"All Earthquakes and Disasters are warnings ;
 there's too much corruption in the world"
Aristotle

ﮔﯿﺮﻡ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺳﯿﺎﻩ ﻭ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﺍﺳﺖ ، ﺗﻮ ﺷﻤﻊ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻦ

ﻧﻤﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﮔﺰﺍﺭﺷﮕﺮ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﺑﺎﺷﯽ

ﺷﻤﻊ ﺑﺎﻥ ﮐﻮﭼﮏ ﻧﻮﺭﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ

ﺍﯾﻦ همه ی ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺭﻭﺷﻨﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ

جنگجو


عشق شمشیر جنگجوست ؛ هر جایی را که ببرد زندگی می بخشد نه مرگ.

دوره ارزانی است

دوره ارزانی است
شرف اینجا ارزان
 تن عریان ارزان
 آبرو قیمت یک تکه نان
 ودروغ ازهمه چیز ارزانتر
 وچه تخفیف بزرگی خورده است
 قیمت هر انسان
 چه خریدش آسان
 و فروش آسانتر
 چه گران است ولی آزادی
 همه زندانی شیطان شده اند
 و گناهان بزرگ
 چو حصاری شده اند
 که گذر ممکن نیست

وبلاگ شاعر

خطری نزدیک است

خطری نزدیک است
بیش از اینها نزدیک
لیکن از بس که شنیدیم و
همه عمر بدیدیم همین بازی سخت
عادتی کهنه به ما میگوید
زندگی باید کرد
زندگی با خطرات نزدیک

نویسنده: محمد پی پل زاده

شعری از بودا

چوب را برای هر آنچه زندگی می­کند کنار بگذار،
با آن هیچ کس را میازار،
میلی برای فرزند، نه- پس چگونه میلی برای دوست؟
به کردار کرگدن تنها سفر کن.


از همراهی محبت زاید،
و از محبت، رنج
چون این زهر را که از محبت برمی­تراود بینی،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.


با دلسوزیِ یاران یکرنگ خود
مرد، با دلی دربند، از مقصد غافل می­ماند،
چون در دوستی این بیم را بینی
به کردار کرگدن تنها سفر کن.


او همچون شاخه­های انبوه خیزران
مشتاق فرزند و همسرست:
هم بدان سان که فراز شاخ­های بلند از پیچیدگی آزادست
به کردار کرگدن تنها سفر کن.


گوزن آزاد، آزادانه می­خروشد.
از برای غذای خود به هرجای که خواهد همی رود،
ای فرزانه، در این آزادی نظر کن
به کردار کرگدن تنها سفر کن.

در همه جا آزاد، تک و تنها،
و به این و آن نیک خرسند،
خطرها را بیباک به جان خریدار،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.


اگر دوستی بیابی که با او سفر کنی،
مجذوب و ثابت قدم، لایق،
برخطرها همه غالب
آگاه و خوشدل همسیر او باش.
چون کسی را که به همسفری ارزد نیافتی
کسی که ثابت قدم و مجذوب نیست،
هم بدان سان که راجه سرزمین فتح شده را وامی­گذارد،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.


کام­های شادی­آور، شیرین، مجذوب کننده،
دل را به شکل­های گوناگون آشفته می­کنند.
با دیدن این زهر زادۀ کام،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



«از برای من طاعون، آماس، درد هست،
و نیش، هراس، و بیماری»!
با نظارۀ این هراس در زادۀ کام،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



گرما و سرما، گرسنگی و عطش
باد، آفتاب، صف خرمگسان، ماران:
با غلبه بر یکی و همۀ اینان،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.


چونان که پیل سترگ و تناور، به گونۀ نیلوفر،
که چون میلش به گوشه­های جنگل باشد
گله را ترک می­گوید
به کردار کرگدن تنها سفر کن.


این برای آن که انبوه مردمان را دوست می­دارد نیست
رسیدن به آسایش گذرنده
سخن خویشاوند خورشید را به راستی بشنو،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.


با ترک بیهودگی­های نظر،
راه راست را برده، طریقت را یافته:
«می­دانم! مرا دیگری دلیل نیست!»
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



آز رفته، تزویر رفته، تشنگی رفته، شک رفته،
و فریب­ها را همه بر باد داده،
از جهان یکسره بی­نیاز گشته.
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



بازی، خوشی­ها، شادی، و این نشاط این جهانی،
به همۀ اینها دست یازیده و بی­توجه بدان­ها،
دور از فرّ و شکوه و به راستگویی،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.


پسر، همسر و پدر، مادر و خواسته،
چیزهای ثروت­افزای، گره­های خویشی،
این لذات را به یکباره بازنه،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



آن­ها جز بند چیزی نیستند، و شادی شان کوتاه،
شیرینی­شان اندک، و رنج­هاشان بسیار،
همچون قلاب­هایی در گلوبند! این را بدان و با یقین
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



با چشمانی فروافتاده، بی­درنگ،
با حواسی نگهبانی شده، با اندیشه­هایی نگاهبانی شده،
با دلی که نه چرکین شود نه بسوزد،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



ای پدر خانواده! زیورها را به دورافکن
چونان که درخت مرجان بهنگام برگریزان:
و در جامۀ زرد بیرون آی.
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



مزه­ها را تشنه مباش، مگر از آز آزاد،
با گام­های سنجیده خانه به خانه می­رو،
نه خواجه، نه بندۀ کس.
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



از پنج مانع دل آزاد،
دور از هر آلودگی، یقین تو
به هیچ کس، از مهر و کین برکنده،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



از شادی­ها و دردها
نشاط­ها و رنج­های از پیش­شناخته رو گردان باش،
یکسانی و آرامش را یافته، پاک،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



در تلاش یافتن دورترین مقصد،
نه در اندیشه سست، و نه در راه­ها تن­آسان،
در آغاز نیرومند، استوار، پایدار.
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



از تنها فکر کردن غافل منشین،
در میان چیزها همواره با «درمه» سفر کن،
زنده از زهر همۀ وجودها،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



مشتاق به عزم پایان دادن تشنگی،
شنوا، بیدار، یکدل
بس کوشا، با یقین، با ذَمّۀ خلاصه
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



چون شیرِ بی­باک از آوازها،
چون باد نه در بند دام،
چون نیلوفر بی­آلایشِ آب
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



تو نیز چونان شیر، با فکِّ نیرومند،
شاه جانوران، که فاتحانه می­رود،
رخت و تخت خویش به دورافکن،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



یکسانی، دوستی، شفقت، آسایش
و دلسوزی بهنگام را دنبال کن،
طاق، نه با دیگری در همۀ جهان جفت.
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



و آزاد از شهوت، فریب و کینه
بندها را گسسته،
به هنگام از میان رفتن زندگانی بی­هراس،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



مردمان خدمت می­کنند و به قصدی همراه می­آیند:
در این زمانه دوستانی که چیزی چشم [از تو] نداشته باشند، اندکند:
مردمان، در مرادهای خودپسندانه، دانا، ناپاک­اند.
به کردار کرگدن تنها سفر کن.
"EVERYTHING is energy and comes back one day."

'via Blog this'

آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این 

آشفته ام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم.

فریدریش نیچه

Be Veg Go Green 2 Save The Planet


خب سال 2012 هم رسید
طبق پیشگویی ها زمین وارد عصر جدیدی خواهدشد
عصرطلایی
و اگه قرار ما هم جزیی ازش باشیم باید خودمون رو آماده کنیم
...
زمین به عشق واقعی نیاز داره
ما هم
برای دریافت عشق به بخشیدن عشق
نیازداریم
و
چرا برای خوردن، بکشیم
گیاهخواری شیوه اصیل زندگی


اما همواره یک چیز را به یاد داشته باش:

تو یک شاهدی.

از کتاب آتش و باد ذن

لطفا اجازه ندهید این اتفاق برای شما هم تکرار شود

ابتدا به شدت سعی داشتم تا دبیرستان را تمام کنم و دانشکده را شروع کنم، سپس به شدت سعی داشتم تا دانشگاه را تمام کرده و وارد بازار کار شوم، بعد تمام تلاشم این بود که ازدواج کنم و صاحب فرزند شوم، سپس تمام سعی و تلاشم را برای فرزندانم بکار بردم تا آنها را تا حد مناسبی پرورش دهم،  سپس می تونستم به کار برگردم، اما برای بازنشستگی تلاش کردم، اما اکنون که در حال مرگ هستم، ناگهان فهمیده ام که فراموش کرده بودم زندگی کنم
.....
لطفا اجازه ندهید این اتفاق برای شما هم تکرار شود.
قدر دان موقعیت فعلی خود باشید و از هر روز خود لذت ببرید.
برای به دست آوردن پول، سلامتی خود را از دست می دهیم!!!
سپس برای بازیابی مجدد سلامتی مان پول مان را از دست می دهیم!!!
گونه ای زندگی می کنیم که گویا هرگز نخواهیم مرد
و گونه ای می میریم که گویا هرگز زندگی نکرده ایم!!!