داستانک


مدتها بود كه خواب مي ديدم . خواب هايي آشفته و در هم . هرشب كنار
ساحل دست كسي را مي گرفتم و ردپاي روي شن هاي خيس را تعقيب مي كرديم
ودر مه صبحگاهي گم مي شدم ... . تک وتنها

آره سالها ست كه خواب مي بينم

خواب هايي آشفته و در هم
 هدیه این هفته

شنبه


زندگی چیزی شبیه کوهنوری است

بعضی با سختی آنرا می گذرانند بعضی با خوشحالی


بعضی مسیر که دشوار می شود شروع به غر زدن می کنند بعضی سکوت


بعضی دوست دارند به نقاط بالاتر برسند بعضی به همانجا که هستند قانع اند


بعضی عاشق مسیر های جدید وکــشف راه هستند بعضی محافظه کارانه ردپای دیگران را دنبال می
کنند

جمعه 7 مرداد


در راستای خاموشگری
روشنگری

نمایش بهرام بیضایی
که در مورد قتل های زنجیره ای بود
امروز خاتمه می یابد


***



صبـح گلاب دره رفتیم با داوود آیئنه وند ولی مسیح
با محدثه ومحمودرضا وگروه آقا جواد اینا شیر پلا رفتن





***





به آیه عزیز تلفن کردم ولی دیگــری جواب داد،روز مادر بود گویا


چیزی شبیه زندگی


پــرده ایست در پرده



حیرت انگیزه که هستم


ما خواب شمائیم


شهربانان


مراسم بعد از قبلی


هر وقت شکایت کردیم از خودمان بازجوئی شد


آنچه به آن می گویند میراث فــرهنگی


مصـــلحت شغلی


کسی به شما نگفته که وقتی عصبانی می شوید جذاب تر می شوید


گــردش اجباری


با چشم پشت سر


کانون گرم خانواده


تنها مسافران


کشور شعر


درمان مصنوعی


پــرده هشتم هشتمیـــــن پــــرده


بازی با اعصاب


پوزه بند های تنفســـی


شادروان استاد ماکان


متهم کج اندیش


پرده 1+12


خواب روانکاو

ادامه ندهید دکتر


شهبانان همیـــــــشه بیــــــدارند


بره که دیگه برنگرده


می دونم که بهش بی توجه نیستید


احساس مالکیــت


میل جمعی به فراموشی


توضیح وحشت در چشمان غریق


چشم ببندید از روی هوشیاری


بد بختی برای اونهایی که می مونند


دسته گلی برای همیشه


چرا
کاری ازم ساخته نیست


خدای بر حق



تکیه به دوستداران


عظمت تاریخی


میشه اول یه لیوان آب بزاری دم دست


پنج شنبه 6 مرداد 84

چهارشنبه با کــــــوهستان بودم،کلی ونصفـی
بالاخره شد که کار بهرام بیضایی رو ببینم که به لطف داداش جایگاه وسط ردیف دوم، با سحر وشیوا وآرش قدیری و دکــتر فرزام گروهی عزیز که دوست داشتم ببینمش ولی باز تاخیروالبته غیبت
***
مجلس شبيه در ذكر
مصائب استاد نويد ماكان
و همسرش مهندس رخشيد فرزين
خوش ساخت باشروع عالی مامک خادم وبازی خوبِ مژده شمسایی

***
لحظاتی حتی زیر فشار غمبار نمایش که می دانی بارها تکرار می شوند
دلت می گیرد می خواهی گریه کنی می خواهی که برآشوبی می خواهی که آن سه سیاه پوش بی صورت را با همان لبخندشان از نمایش حذف کنی
دلت نمی خواهد جای ماکان باشی در هیچ جای نمایش هر چند گویا روانپزشک یا کلانتر گوشه چشمی دارند
دوست داری دست ماکان را بگیری و از آنهمه دهشت و کابوس نجاتش دهی
هر چند مسائل گریبان گیرش بنظر عام نیستند ولی بیضایی آنرا عامیانه می داند و عامیانه نمایش می دهد کمتر چیزی از نمایش هضم نا شده می ماند
بغیر از دیالوگ های تند و صحنه هایی چند





درد ماکان هدیه بیضایی است به عامهِ جامعه مشوشِ امروزی
و نه به قشری خاص
واثری از زوائد روشنفکرمابانه نیست

* *

روی سخن بیضایی مردم است که به قول
شاملو از حافظه تاریخی ضعیفی برخوردار است
وبه قول خودش
نمايش درباره میل جمعی به فراموشی صحبت كرده است




کارگردان از ابزار تئاتر در راستای هدفش به خوبی بهره می برد

ولی نواقصی از جمله نا هماهنگی یاران وجود دارد که دلایل آن قابل درک و
اغماض است

سه شنبه 4 مرداد84


سلام به دوستان عزیز


"تئاتر یکشنبه این هفته بنام" الوتریا" نوشته "بکت
عجب کار شلوغ و پرسرصدایی بود.مرا
.به فکر واداشت
یه جور فراواقعیت ترکیب شده با واقعیتِ زندگی
با افه های روشنفـــکـــری که می توانست بهتر ترجمه واجرا شود


ولی گویا باقی دوستان اصلاً خوششان نیامده بود


در هر حال بعد از نمایش رفتیم 496 که آرش قدیری عزیزم
به مناسبت- تولد- دیروزش اول مرداد، همه مهمان او بودیم شام را
وحتی خود این دوستمان اجرای موسیقی دهانی داشتند
وخلاصه همه جوره خوش گذشت

"آرش جان تولدت ، نو شدنت و خندیدنت "
مبارکــــــــــــباد


ولی آرش


هر چيزي را بايد هميشه از نو شناخت. چون هر چيزي، پس از
شناخت نخستين ما، تحول مي يابد و ما از آن بيگانه مي شويم

ما با آنچه او در گذشته بوده است آشنائيم نه با آنچه اکنون هست


و در اين شناخت گذشته خود، اين تحول را ناديده مي گيريم كه
شناخت ما از آن چيز، باآن چيز، بيگانه شده است. "







از محدثه هم که زودتر از همه رفته بود و بلیط گرفته بود
همگی مچکــــــــــــریم





یه خبــــر

پنجشنبه 6 مرداد که البته تولد احسان جان هم هست
ساعت شش ونیم تا هفت صبح زیر پل سید خندان- سمت دبستان-
قرار داریم که بریم تنگه واشی -فیروز کوه-غروب هم تهرانیم
البته وعده های غذا یی با توره ،اما لیوان و قاشق وبشقاب حتماً
با خودتون بیارین.
و البته که لازمه بهم تلفنی خبر بدید
حتماً خوش می گذره



از حسن بهشتیان که نزدیک ما نیست ولی سراغی ازمون میگیره ممنونم

یه شب مهتاب



برنامه شب مانی در کوه اونم با جمع خوب وبا صفــــــا همیشه مورد علاقه من بوده ,هر چند بسیار پیش اومده که تنها رفته باشم, در هر دو صورت بسیار زیباست . مخصوصاً وقتی از اون بالا به مردمی که توی خونه هاشون دارن زندگی می کنند, نگاه می کنی بسته به حالی که داری ، یا دلت می خواد تو هم تو خونه ات باشی
یا
دوست داری یکی از اون نقطه های نورانی که اون پائینِ
کنارت باشه وبا هم به ماه نگاه کنید و در سکوت کـــوهستان حرف بزنید
....
هر قدم که برمی داری گوئی که یه قدم به ستاره ها نزدیک تر می شی
اونوقت احساس می کنی که همه اونا دارن بهت می خندند و
....

***



از اولش که با کوه آشنا شدم بیشتر شبها , با امیر علیزاده و آقا کمال و چند تا ئی دیگه می رفتیم
تجربه کردن اینجور برنامه ها برام لذتبخش , درست مثل سفـــر کردن
برای همین به همه دوستان تلفن کردم وحتی از بعضی خواهش هم کردم که پنجشنبه ساعت شش ونیم تا هفت

پای مجسمه دربند باشند
-علی رغم همه حواشی جمع وجور کردن یک گروه و برگزاری خوب-

ولی توی این دوره زمونه همه گرفتارند
همه درگیر کار و مشغولیات زیبای ( ! ) زندگی هستند.پس توقعی نداشتم
اول از همه مسیح عزیزم رسیده بود بعدش هم من
مظاهر با همسرش الناز ، ساناز، نینا


حسن و مجتبی ودکتر
و آخر (!) از همه عارفی ها ؛
داداش، نرگس ،محدثه ،مائده و معصومه
محمد صفری هم بعداً به ما ملحق شد

کلاً چهارده نفر و


کوه زیبا

ماه کامل

شب منتظر

بوی طبیعت با نسیم

شهر پشت سر

مردمان در خواب

و عهدی با کوه با ماه با شب و

صدای رود در انتظار ما
***

خوش گذشت جای این دوستان خالی؛
سیما ،جلیل ،عباس،ایمان،سحر،رضا، ،شهرام ،مهدی وفرناز ،حمید وراحله ، یاسر
که خیلی دلشان می خواست بیایند ولی نتوانستند
در برنامه های بعدی دوست داریم ببینیمشان
*

راستی فردا محدثه قول داده بلیط نمایش فنز رو گیر بیاره
روز خوبی خواهد شد


موقعيت تراژيک روشنفکران ايرانی به روايت بهرام بيضايی
سرانجام نمايش مجلس شبيه در ذکر مصائب استاد نويد ماکان و همسرش مهندس رخشيد فرزين پس از ترديدها و
بدگمانی های بسيار در روز يکشنبه 12تير ماه در سالن اصلی تئاتر شهر به روی صحنه رفت.

سیب

تو به من خنديدي
ونميدانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالها هست كه در گوش من آرام ،آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
ميدهد آزارم و من انديشه كنان
غرق اين پندارم كه چرا خانه كوچك ما سيب نداشت.

يک شب ديگر هم بمان سيلویا





ديروز يکشنبه بود و روز تئاتر
دو تا کار خوب ديديم . البته بامزه (!)اينکه داداش پشت درهاي بسته موند , با سامان و سميه.



"هديه جشن سالگرد"

{ ويژه بزرگسالان . با چاشني رقص و البته شکستن تابوي سکس ! }

قصه مردي است که با همسرش بسيار مدارا مي کند ولي همسرش هيچ درک متقابلي ندارد ،
در ضمن از شوپن و شطرنج هم متنفر است .
مرد مي گويد :
"سلام عزيزم ، دلم برات تنگ شده خيلي"
زن ساکت است
البته براي آقاياني که با معشوق خود مشکلي دارند ،موکداً توصيه ميشود
به خصوص اگر با هم ازدواج هم کرده باشند که نور علي نورِ

"يک شب ديگر هم بمان سيلویا "
عنوان نمايش تالار سايه که در مورد شاعر آمريکاي سيلويا پلاتِ .
بنظرم يه جورايي نويسنده دنبال دغدغه ي (شخصي )خودش در زندگي اين دختر "معصوم و سرکش " مي گَرده.
بازي فوق العاده مهسا مهجور در نقش سيلويا بسيار موثر بود. برغم نا هماهنگي هاي حرکات موزونِ (رقص) بازيگران و شعر و آهنگ هاي مختلف (فرانسوي ، اسپانيايي و انگليسي )طولاني شدن ديالوگ ها ,
تعليق و ابهامي که چيستا يثربي از آن بهره جسته بود (هر چند که تماشاچي در هضم آنها مشکل دارد!!!) خوب توانسته بود باقي نقاط ضعف را ,پوشش دهد .

اولین پست من

سلام به همه
پویان محسنی عزیز پیشنهاد داشتن یه وبلاگ رو داد
منم پذیرفتم
نه اینکه به فکر خودم نرسیده باشه ولی
میدونم که سخته
البته یه جایی خوندم که انگیزه وبلاگ نویسی اینکه
آدم فکر میکنه مطلبی داره که به درد دیگران می خوره
ولی هرچی فکر کردم چیزی به نظرم نرسید. با این حال حتما تلاش خواهم کرد
.پس یا علی
اشاره می کنیم (fans) به رسم " يک شنبه ها روز تئاتر است ولا غير! " به نمايش فنز
به کارگردانی محمد رحمانيان از روز دوشنبه ۲۰ تير ماه در سالن چهارسو تئاترشهر به صحنه می رود و پرويز پرستويی در اين نمايش در نقش فرانکی شلتون گوينده راديو و از طرفداران متعصب تيم فوتبال منچستر يونايتد انگلستان ظاهر می شود
راستی ازوبلاگ کوهستان هم تشکر میکنم