ﮔﯿﺮﻡ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺳﯿﺎﻩ ﻭ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﺍﺳﺖ ، ﺗﻮ ﺷﻤﻊ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻦ

ﻧﻤﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﮔﺰﺍﺭﺷﮕﺮ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﺑﺎﺷﯽ

ﺷﻤﻊ ﺑﺎﻥ ﮐﻮﭼﮏ ﻧﻮﺭﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ

ﺍﯾﻦ همه ی ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺭﻭﺷﻨﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ

جنگجو


عشق شمشیر جنگجوست ؛ هر جایی را که ببرد زندگی می بخشد نه مرگ.

دوره ارزانی است

دوره ارزانی است
شرف اینجا ارزان
 تن عریان ارزان
 آبرو قیمت یک تکه نان
 ودروغ ازهمه چیز ارزانتر
 وچه تخفیف بزرگی خورده است
 قیمت هر انسان
 چه خریدش آسان
 و فروش آسانتر
 چه گران است ولی آزادی
 همه زندانی شیطان شده اند
 و گناهان بزرگ
 چو حصاری شده اند
 که گذر ممکن نیست

وبلاگ شاعر

خطری نزدیک است

خطری نزدیک است
بیش از اینها نزدیک
لیکن از بس که شنیدیم و
همه عمر بدیدیم همین بازی سخت
عادتی کهنه به ما میگوید
زندگی باید کرد
زندگی با خطرات نزدیک

نویسنده: محمد پی پل زاده

شعری از بودا

چوب را برای هر آنچه زندگی می­کند کنار بگذار،
با آن هیچ کس را میازار،
میلی برای فرزند، نه- پس چگونه میلی برای دوست؟
به کردار کرگدن تنها سفر کن.


از همراهی محبت زاید،
و از محبت، رنج
چون این زهر را که از محبت برمی­تراود بینی،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.


با دلسوزیِ یاران یکرنگ خود
مرد، با دلی دربند، از مقصد غافل می­ماند،
چون در دوستی این بیم را بینی
به کردار کرگدن تنها سفر کن.


او همچون شاخه­های انبوه خیزران
مشتاق فرزند و همسرست:
هم بدان سان که فراز شاخ­های بلند از پیچیدگی آزادست
به کردار کرگدن تنها سفر کن.


گوزن آزاد، آزادانه می­خروشد.
از برای غذای خود به هرجای که خواهد همی رود،
ای فرزانه، در این آزادی نظر کن
به کردار کرگدن تنها سفر کن.

در همه جا آزاد، تک و تنها،
و به این و آن نیک خرسند،
خطرها را بیباک به جان خریدار،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.


اگر دوستی بیابی که با او سفر کنی،
مجذوب و ثابت قدم، لایق،
برخطرها همه غالب
آگاه و خوشدل همسیر او باش.
چون کسی را که به همسفری ارزد نیافتی
کسی که ثابت قدم و مجذوب نیست،
هم بدان سان که راجه سرزمین فتح شده را وامی­گذارد،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.


کام­های شادی­آور، شیرین، مجذوب کننده،
دل را به شکل­های گوناگون آشفته می­کنند.
با دیدن این زهر زادۀ کام،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



«از برای من طاعون، آماس، درد هست،
و نیش، هراس، و بیماری»!
با نظارۀ این هراس در زادۀ کام،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



گرما و سرما، گرسنگی و عطش
باد، آفتاب، صف خرمگسان، ماران:
با غلبه بر یکی و همۀ اینان،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.


چونان که پیل سترگ و تناور، به گونۀ نیلوفر،
که چون میلش به گوشه­های جنگل باشد
گله را ترک می­گوید
به کردار کرگدن تنها سفر کن.


این برای آن که انبوه مردمان را دوست می­دارد نیست
رسیدن به آسایش گذرنده
سخن خویشاوند خورشید را به راستی بشنو،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.


با ترک بیهودگی­های نظر،
راه راست را برده، طریقت را یافته:
«می­دانم! مرا دیگری دلیل نیست!»
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



آز رفته، تزویر رفته، تشنگی رفته، شک رفته،
و فریب­ها را همه بر باد داده،
از جهان یکسره بی­نیاز گشته.
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



بازی، خوشی­ها، شادی، و این نشاط این جهانی،
به همۀ اینها دست یازیده و بی­توجه بدان­ها،
دور از فرّ و شکوه و به راستگویی،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.


پسر، همسر و پدر، مادر و خواسته،
چیزهای ثروت­افزای، گره­های خویشی،
این لذات را به یکباره بازنه،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



آن­ها جز بند چیزی نیستند، و شادی شان کوتاه،
شیرینی­شان اندک، و رنج­هاشان بسیار،
همچون قلاب­هایی در گلوبند! این را بدان و با یقین
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



با چشمانی فروافتاده، بی­درنگ،
با حواسی نگهبانی شده، با اندیشه­هایی نگاهبانی شده،
با دلی که نه چرکین شود نه بسوزد،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



ای پدر خانواده! زیورها را به دورافکن
چونان که درخت مرجان بهنگام برگریزان:
و در جامۀ زرد بیرون آی.
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



مزه­ها را تشنه مباش، مگر از آز آزاد،
با گام­های سنجیده خانه به خانه می­رو،
نه خواجه، نه بندۀ کس.
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



از پنج مانع دل آزاد،
دور از هر آلودگی، یقین تو
به هیچ کس، از مهر و کین برکنده،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



از شادی­ها و دردها
نشاط­ها و رنج­های از پیش­شناخته رو گردان باش،
یکسانی و آرامش را یافته، پاک،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



در تلاش یافتن دورترین مقصد،
نه در اندیشه سست، و نه در راه­ها تن­آسان،
در آغاز نیرومند، استوار، پایدار.
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



از تنها فکر کردن غافل منشین،
در میان چیزها همواره با «درمه» سفر کن،
زنده از زهر همۀ وجودها،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



مشتاق به عزم پایان دادن تشنگی،
شنوا، بیدار، یکدل
بس کوشا، با یقین، با ذَمّۀ خلاصه
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



چون شیرِ بی­باک از آوازها،
چون باد نه در بند دام،
چون نیلوفر بی­آلایشِ آب
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



تو نیز چونان شیر، با فکِّ نیرومند،
شاه جانوران، که فاتحانه می­رود،
رخت و تخت خویش به دورافکن،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



یکسانی، دوستی، شفقت، آسایش
و دلسوزی بهنگام را دنبال کن،
طاق، نه با دیگری در همۀ جهان جفت.
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



و آزاد از شهوت، فریب و کینه
بندها را گسسته،
به هنگام از میان رفتن زندگانی بی­هراس،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.



مردمان خدمت می­کنند و به قصدی همراه می­آیند:
در این زمانه دوستانی که چیزی چشم [از تو] نداشته باشند، اندکند:
مردمان، در مرادهای خودپسندانه، دانا، ناپاک­اند.
به کردار کرگدن تنها سفر کن.