چوب را برای هر آنچه زندگی میکند کنار بگذار،
با آن هیچ کس را میازار،
میلی برای فرزند، نه- پس چگونه میلی برای دوست؟
به کردار کرگدن تنها سفر کن.
از همراهی محبت زاید،
و از محبت، رنج
چون این زهر را که از محبت برمیتراود بینی،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.
با دلسوزیِ یاران یکرنگ خود
مرد، با دلی دربند، از مقصد غافل میماند،
چون در دوستی این بیم را بینی
به کردار کرگدن تنها سفر کن.
او همچون شاخههای انبوه خیزران
مشتاق فرزند و همسرست:
هم بدان سان که فراز شاخهای بلند از پیچیدگی آزادست
به کردار کرگدن تنها سفر کن.
گوزن آزاد، آزادانه میخروشد.
از برای غذای خود به هرجای که خواهد همی رود،
ای فرزانه، در این آزادی نظر کن
به کردار کرگدن تنها سفر کن.
در همه جا آزاد، تک و تنها،
و به این و آن نیک خرسند،
خطرها را بیباک به جان خریدار،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.
اگر دوستی بیابی که با او سفر کنی،
مجذوب و ثابت قدم، لایق،
برخطرها همه غالب
آگاه و خوشدل همسیر او باش.
چون کسی را که به همسفری ارزد نیافتی
کسی که ثابت قدم و مجذوب نیست،
هم بدان سان که راجه سرزمین فتح شده را وامیگذارد،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.
کامهای شادیآور، شیرین، مجذوب کننده،
دل را به شکلهای گوناگون آشفته میکنند.
با دیدن این زهر زادۀ کام،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.
«از برای من طاعون، آماس، درد هست،
و نیش، هراس، و بیماری»!
با نظارۀ این هراس در زادۀ کام،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.
گرما و سرما، گرسنگی و عطش
باد، آفتاب، صف خرمگسان، ماران:
با غلبه بر یکی و همۀ اینان،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.
چونان که پیل سترگ و تناور، به گونۀ نیلوفر،
که چون میلش به گوشههای جنگل باشد
گله را ترک میگوید
به کردار کرگدن تنها سفر کن.
این برای آن که انبوه مردمان را دوست میدارد نیست
رسیدن به آسایش گذرنده
سخن خویشاوند خورشید را به راستی بشنو،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.
با ترک بیهودگیهای نظر،
راه راست را برده، طریقت را یافته:
«میدانم! مرا دیگری دلیل نیست!»
به کردار کرگدن تنها سفر کن.
آز رفته، تزویر رفته، تشنگی رفته، شک رفته،
و فریبها را همه بر باد داده،
از جهان یکسره بینیاز گشته.
به کردار کرگدن تنها سفر کن.
بازی، خوشیها، شادی، و این نشاط این جهانی،
به همۀ اینها دست یازیده و بیتوجه بدانها،
دور از فرّ و شکوه و به راستگویی،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.
پسر، همسر و پدر، مادر و خواسته،
چیزهای ثروتافزای، گرههای خویشی،
این لذات را به یکباره بازنه،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.
آنها جز بند چیزی نیستند، و شادی شان کوتاه،
شیرینیشان اندک، و رنجهاشان بسیار،
همچون قلابهایی در گلوبند! این را بدان و با یقین
به کردار کرگدن تنها سفر کن.
با چشمانی فروافتاده، بیدرنگ،
با حواسی نگهبانی شده، با اندیشههایی نگاهبانی شده،
با دلی که نه چرکین شود نه بسوزد،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.
ای پدر خانواده! زیورها را به دورافکن
چونان که درخت مرجان بهنگام برگریزان:
و در جامۀ زرد بیرون آی.
به کردار کرگدن تنها سفر کن.
مزهها را تشنه مباش، مگر از آز آزاد،
با گامهای سنجیده خانه به خانه میرو،
نه خواجه، نه بندۀ کس.
به کردار کرگدن تنها سفر کن.
از پنج مانع دل آزاد،
دور از هر آلودگی، یقین تو
به هیچ کس، از مهر و کین برکنده،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.
از شادیها و دردها
نشاطها و رنجهای از پیششناخته رو گردان باش،
یکسانی و آرامش را یافته، پاک،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.
در تلاش یافتن دورترین مقصد،
نه در اندیشه سست، و نه در راهها تنآسان،
در آغاز نیرومند، استوار، پایدار.
به کردار کرگدن تنها سفر کن.
از تنها فکر کردن غافل منشین،
در میان چیزها همواره با «درمه» سفر کن،
زنده از زهر همۀ وجودها،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.
مشتاق به عزم پایان دادن تشنگی،
شنوا، بیدار، یکدل
بس کوشا، با یقین، با ذَمّۀ خلاصه
به کردار کرگدن تنها سفر کن.
چون شیرِ بیباک از آوازها،
چون باد نه در بند دام،
چون نیلوفر بیآلایشِ آب
به کردار کرگدن تنها سفر کن.
تو نیز چونان شیر، با فکِّ نیرومند،
شاه جانوران، که فاتحانه میرود،
رخت و تخت خویش به دورافکن،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.
یکسانی، دوستی، شفقت، آسایش
و دلسوزی بهنگام را دنبال کن،
طاق، نه با دیگری در همۀ جهان جفت.
به کردار کرگدن تنها سفر کن.
و آزاد از شهوت، فریب و کینه
بندها را گسسته،
به هنگام از میان رفتن زندگانی بیهراس،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.
مردمان خدمت میکنند و به قصدی همراه میآیند:
در این زمانه دوستانی که چیزی چشم [از تو] نداشته باشند، اندکند:
مردمان، در مرادهای خودپسندانه، دانا، ناپاکاند.
به کردار کرگدن تنها سفر کن.