... هنوز به تو نگفته ام
چیزهای فراوانی را

... تو عصیان ترین خشمی که می جوشد
که از برگ... که از باد... که از ابر... می ریزی، می وزی می ریزی و می وزی

می شناسمت
چشمانت میزبان آفـــتاب صبح سبز باغ است
به یاد می آورم
اندوهت را و رنجوری تنت را

ولی هنوز به تو نگفته ام
از دیوار باستانی تردید هایم
آری ناگفته بسیار دارم

No comments:

Post a Comment