دو داستان کوتاهم


مدتها بود كه خواب مي ديدم . خواب هايي آشفته و در هم . هرشب كنار ساحل دست كسي را مي گرفتم و ردپاي روي شن هاي خيس را تعقيب مي كرديم ودر مه صبحگاهي گم مي شدم ... . تک وتنها
آه آه که سالها ست كه خواب مي بينم . خواب هايي آشفته و در هم




هر روز سر كوچه مان مي ديدمش.تا اينكه بالاخره يك روز جرات كردم و سلام كردم او هم جوابم را داد.از آن روز به بعد هر روز به هم سلام مي كرديم. تا اينكه روزي يادم نمي آيد كه چرا سلامش نكردم شايد حالم
خوش نبوده يا شايد حواسم نبوده يا شايدم ... . نمیدانم
نگاهش كردم ولي حرفي نزدم .او هم حرفي نزد.از كنار هم گذشتيم . آره

مدتها گذشته.هنوز مي بينمش ... . 8

No comments:

Post a Comment