دیدمت و سلام نکردم.از کنارت گذشتم و چشم بر دور دست ها دوختم.
دیوار باستانی تردید هایم نگذاشت خنده های سپید بر لبانت در دیده ام بشکفد.
من از نگاه آیینه شرمنده ام در سوگ درخت تناوری چون تو ای آیه خجسته.
دیوار باستانی تردید هایم نگذاشت خنده های سپید بر لبانت در دیده ام بشکفد.
من از نگاه آیینه شرمنده ام در سوگ درخت تناوری چون تو ای آیه خجسته.
م.م.م.
داستان کوتاه می نویسی ها ...:)
ReplyDelete