قلب تو بهشت است


پيامبري از كنار خانه ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت: چه باراني مي‌آيد. پدرم گفت: بهار است. و ما نمي‌دانستيم باران و بهار نام ديگر آن پيامبر است.
پيامبري از كنار خانه ما رد شد. لباس‌هاي ما خاكي بود. او خاكِ روي لباس‌هايمان را به اشارتي تكانيد. لباس ما از جنس ابريشم و نور شد و ما قلبمان را از زير لباسمان ديديم.
پيامبري از كنار خانه ما رد شد. آسمان حياط ما پر از عادت و دود بود. پيامبر،‌كنارشان زد. خورشيد را نشانمان داد و تكه‌اي از آن را توي دست هايمان گذاشت.
پيامبري از كنار خانه ما رد شد و ناگهان هزار گنجشك عاشق از سرانگشت‌هاي درخت كوچك باغچه روييدند و هزار آوازي را كه در گلويشان جا مانده بود،‌به ما بخشيدند. و ما به ياد آورديم كه با درخت و پرنده نسبت داريم.
پيامبري از كنار خانه ما رد شد. ما هزار درِ بسته داشتيم و هزار قفل بي‌كليد. پيامبر كليدي برايمان آورد. اما نام او را كه برديم، قفل‌ها، بي‌رخصت كليد باز شدند.
* * *
من به خدا گفتم: امروز پيامبري از كنار خانه ما رد شد.
امروز انگار اينجا بهشت است.
خدا گفت: كاش مي‌دانستي هر روز پيامبري از كنار خانه‌تان مي‌گذرد و كاش مي‌دانستي بهشت همان قلب توست.
عرفان نظرآهاري

No comments:

Post a Comment