این نکته که انسان به عنوان یک موجود محدود و جزئی همیشه قادر به تشخیص مصالح و منافع خودش خصوصآ به صورت کامل نیست، از زمرهء آن بصیرت هایی ست که غالبآ سنت های دینی و معنوی روی آن تآکید کرده اند. آگاهی انسان محدود است و به همین خاطر من گاهی دقیقآ در برابر آن چیزی موضع گیری می کنم که در حقیقت خیر من در آن است و گاهی به سمت آن چیزی می روم که به من صدمه می زند! البته لازم نیست که من یک انسان دینی یا معنوی باشم تا چنین واقعیتی را بپذیرم. خیلی از ما در زندگی شخصی خودمان این را تجربه کرده ایم. به همین خاطر متون دینی و معنوی تنها گوشزد کنندگان این واقعیت نیستند، اما چون تکیهء زیادی به این واقعیت زندگی انسان کرده اند، و جوانب و تبعات تفطن به این واقعیت را مدنظر داشته اند، یکی از مهم ترین مراجع بیان آن هستند

این ناآگاهی اجتناب ناپذیر و همیشگی ما، شامل ناآگاهی نسبت به حیات درونی نیز هست. یکی از دلایل بسیار مهم – و شاید مهم ترین دلیلاینکه عارفان و روحانیان فرهنگ صوفیانهء ما وجود استاد را در سیر و سلوک معنوی ضروری می دانسته اند، دقیقآ همین بوده است. ادعا این بوده که سیر و سلوک عرفانی انسان را به مراتب و سطوح بالاتری از آگاهی می رساند و به تعبیری سلوک عرفانی اساسآ عبور از جزئیت به کلیت است. پس هر سیر درونی ای علی الاصول با این پیش فرض آغاز می شود که من موجودی جزئی هستم و آگاهی سطحی یا محدودی دارم، اما می خواهم به آن کلیت یا مراتبی از آگاهی دست یابم که اکنون فاقد آن هستم. پس طبیعی ست که وقتی حتی شناخت کاملی نسبت به مقصد ندارم، مسیر را هم به طور کامل بلد نباشم. به همین خاطر تلقی اینکه در این مسیر هر کس فردآ و انفرادآ قادر به راهبری خود است، از این حیث که با فلسفهء سلوک عرفانی متعارض است، نقض غرض است.
منیع:
http://groups.google.com/group/JUNGSTUDY

No comments:

Post a Comment