تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

این متن از این وبلاگ گرفته شده است 

يك شب سر در جيب مراقبت فروبرده بودم و زانوي اندوه در بغل گرفته كه استاد ما آمد و گفت زانوي اندوه از بغل واگير كه اندر بغل چيز ديگري به. لبخندي زدم و گفتم مثلاً چه؟ گفت زانوي غم 

همينكه لبخندم پژمرد گفتم مرا تفاوت اندوه و غم چندان روشن نيست. گفت اندوه بايد كه ديس‌اينتگريت كني! خنده‌اي زدم و گفتم اينتگريت دانم چيست اين كه الان گفتي مشتق است؟ گفت بي‌مزگي مكن كه كار بي‌غمان است، در تجزيت اندوه و هرآنچه از احساسات است بايد اول كه ماهيتش بشناسي. بدان كه اندوه از نبود ايمان است بر قوانين، ورنه جايي كه هرچيز بر طبق قاعده است و هر كنشي را واكنشي، اندوه چه بايد خورد؟ 

گفتم اندوه بر حال خود مي‌خورم نه واكنش. گفت گر خطايي كرده‌اي بايد كه تكرار نكني كه زندگي‌ها درس گرفتن از تجربه است 

گفتم غم؟ گفت آن در مرتبت تو نباشد كه كودكان را غم ندهند. گفتم كم! گفت نگاهت از آنجا كه بودي فراتر گير و افق خویش بنگر. همچنانكه زانوان در بغل داشتم بر مولاداهاراي خويش نيم‌نظري انداختم كه ادامه داد: اگر آن مشتق كه گفتي بداني چيست بر حال خود محاسبت كني و آينده‌ات با آن ببيني غمت در دل نشيند 

با اين سخن سيل اندوه در دلم برفت و اشكم راه ديده ببست و دگر استاد نديدم 

No comments:

Post a Comment