حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست 


....

غنچه از خواب پرید ... و گلی تازه به دنیا آمد
خار خندید و به گل گفت : سلام ... و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت 
ساعتی چند گذشت ... گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی آمد نزدیک ... گل سراسیمه ز وحشت افسرد 
لیک آن خار در آن دست خلید ... و گل از مرگ رهید 
صبح فردا که رسید ... خار با شبنمی از خواب پرید 
گل صمیمانه به او گفت : سلام 

منبع نت

4 comments:

  1. چه سهم ناچیزی است آنچه از عشق میبریم

    چه سهم اندکی از عاشقی

    و عشق اما چه دریایی است.......

    ReplyDelete
  2. دلم تنگ می شود گاهی چقدر

    و نیستی و هرگز نخواهی بود

    من هستم اما و مدام دلم تنگ میشود

    ReplyDelete
  3. سلام

    ReplyDelete