حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست
....
غنچه از خواب پرید ... و گلی تازه به دنیا آمد
خار خندید و به گل گفت : سلام ... و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت ... گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی آمد نزدیک ... گل سراسیمه ز وحشت افسرد
لیک آن خار در آن دست خلید ... و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید ... خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت : سلام
منبع نت
چه سهم ناچیزی است آنچه از عشق میبریم
ReplyDeleteچه سهم اندکی از عاشقی
و عشق اما چه دریایی است.......
دلم تنگ می شود گاهی چقدر
ReplyDeleteو نیستی و هرگز نخواهی بود
من هستم اما و مدام دلم تنگ میشود
سلام
ReplyDelete:)
ReplyDelete