پنج شنبه 6 مرداد 84

چهارشنبه با کــــــوهستان بودم،کلی ونصفـی
بالاخره شد که کار بهرام بیضایی رو ببینم که به لطف داداش جایگاه وسط ردیف دوم، با سحر وشیوا وآرش قدیری و دکــتر فرزام گروهی عزیز که دوست داشتم ببینمش ولی باز تاخیروالبته غیبت
***
مجلس شبيه در ذكر
مصائب استاد نويد ماكان
و همسرش مهندس رخشيد فرزين
خوش ساخت باشروع عالی مامک خادم وبازی خوبِ مژده شمسایی

***
لحظاتی حتی زیر فشار غمبار نمایش که می دانی بارها تکرار می شوند
دلت می گیرد می خواهی گریه کنی می خواهی که برآشوبی می خواهی که آن سه سیاه پوش بی صورت را با همان لبخندشان از نمایش حذف کنی
دلت نمی خواهد جای ماکان باشی در هیچ جای نمایش هر چند گویا روانپزشک یا کلانتر گوشه چشمی دارند
دوست داری دست ماکان را بگیری و از آنهمه دهشت و کابوس نجاتش دهی
هر چند مسائل گریبان گیرش بنظر عام نیستند ولی بیضایی آنرا عامیانه می داند و عامیانه نمایش می دهد کمتر چیزی از نمایش هضم نا شده می ماند
بغیر از دیالوگ های تند و صحنه هایی چند





درد ماکان هدیه بیضایی است به عامهِ جامعه مشوشِ امروزی
و نه به قشری خاص
واثری از زوائد روشنفکرمابانه نیست

* *

روی سخن بیضایی مردم است که به قول
شاملو از حافظه تاریخی ضعیفی برخوردار است
وبه قول خودش
نمايش درباره میل جمعی به فراموشی صحبت كرده است




کارگردان از ابزار تئاتر در راستای هدفش به خوبی بهره می برد

ولی نواقصی از جمله نا هماهنگی یاران وجود دارد که دلایل آن قابل درک و
اغماض است

No comments:

Post a Comment