حکایتی از عبید زاکانی

خواب دیدم قیامت شده است...

هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان.

خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»

گفت:
«می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله

خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...»

نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پايش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!

3 comments:

  1. اگر علم در ثریا باشد مردانی از سرزمین پارس بدان دست خواهند یافت . مردانی که متحد و یکپارچه اند و راه سعادت خود را به سوی آسمان باز میکنند.

    ReplyDelete
  2. اگر علم در ثریا باشد مردانی از سرزمین پارس بدان دست خواهند یافت . مردانی که متحد و یکپارچه اند و راه سعادت خود را به سوی آسمان باز میکنند.

    ReplyDelete
  3. Anonymous13/2/10 21:30

    اگر علم در ثریا باشد مردانی از سرزمین پارس بدان دست خواهند یافت . مردانی که متحد و یکپارچه اند و راه سعادت خود را به سوی آسمان باز میکنند.

    ReplyDelete