تو مخــواه اینچنین

بعضی وقتها احساس تنهایی تلخی با سکوت فـرا می گیردت که یارای لبخندی یا که سلام گرمی، نمی ماندت!وحتی آسمان
های های
می بارد!به رسم چشم های ابری
نامت را آن یگانهء زیبا را بر زبان وبر روح سرکش جاری می سازم
تا که تمام کابوس های تاریک و دژخیم را ازخواب های سر به زمستان کشیده ام بیرون بریزد
آیه آیه فرود می آیم ،در کمین می نشینم وچشم در راه
ستاره ها و شهاب باران را می شمارم
ای از خاطر عزیزتر
سایه های شوم بخت وشوم بختان سایه گون
در این هجوم ن ا ب ر ا ب ر نیستم می خواهند
تو مخـــــواه ومگذاراینچنین

No comments:

Post a Comment