هر روز سر كوچه مان مي ديدمش.تا اينكه بالاخره يك روز جرات كردم و
سلام كردم او هم جوابم را داد.از آن روز به بعد هر روز به هم سلام مي كرديم ،تا اينكه
روزي يادم نمي آيد كه چرا سلامش نكردم شايد حالم خوش نبوده يا شايد حواسم نبوده يا شايدم ... .نگاهش كردم ولي حرفي نزدم .او هم حرفي نزد.از كنار هم گذشتيم . مدتها گذشته،هنوز مي بينمش ... . م.ق
تا اونجايي كه يادم مياد اين داستان رو سعيد نوشته بود!
ReplyDelete